کودک درون من
اگه خودمون رو بی ارزش بدونیم ضمیر ناخودآگاهمون فکر می کنه که لایق دریافت چیزهای خوب نیست و در نتیجه آرزوهایی که داریم برآورده نمیشه. دیگه اینکه وقتی ما خودمون رو به حد کافی دوست نداشته باشیم همین حس رو به دیگران هم منتقل می کنیم یعنی باعث می شیم اونها هم ما رو دوست نداشته باشن.
وقتی ما برای شاد بودن و احساس خوشبختی کردن فکر می کنیم که نیاز به تائید و بودن دیگران داریم یعنی هنوز به اندازه ی کافی برای خودمون به تنهایی حرمت قائل نشده ایم.
چرا ما نباید در تنهایی و به تنهایی بتونیم از کارهایی که می کنیم احساس خوشبختی بکنیم؟! چرا وقتی مثلا" کسی که دوستش دارید رو از دست می دید فکر می کنید دیگه دنیا تموم شده و تا اون مطابق میل شما رفتار نکنه دنیا قشنگ نمی شه؟!
چرا یه روز صبح یک دفعه عصبانی و اخمو مثل یه بچه ی لجوج بیدار می شیم و به همه چیز و همه کس لگد می زنیم حتی به خودمون! و انگار هیچ تمرین ذهنی ای هم دیگه راهگشا نیست، یک دفعه همه چیز سیاه و ناامید کننده می شه. به خودمون می گیم :" من احمقم! همه احمقن! همه جا سیاه و خرابه! هیچ چی درست بشو نیست که نیست!نه خودم رو دوست دارم نه دیگران رو! لعنت به دنیا!"اون وقت به همه ی دنیا می توپیم برای اینکه حس احمق بودن و بد بودن خودمون رو از بین ببریم!
چرا در بین تمام خوشی ها باز هم احساس می کنیم که ته ته دلمون یک "غم پنهان بزرگ" داریم که معمولا" علتش رو هم نمی دونیم اما باعث میشه هیچ وقت از چیزی اونقدر که باید لذت نبریم. ( این کلمه ی" غم پنهان بزرگ" رو به خاطر بسپارین چون من خیلی ازش استفاده می کنم.)
چرا توی زندگیمون احساس خلا و تهی بودن می کنیم و مدام سعی می کنیم این خلا رو با سایر انسانها و اشیا و تجربه هایی بیرون از خودمون پر بکنیم ( این تجربه شامل دوستی با آدمهای مختلف و تجربه ی کارهای متفاوت و رفتن در انواع و اقسام مسیرها حتی پناه بردن به سحر و افسون و جادو و غیره ...میشه.) اما در طول زمان متوجه می شیم که هیچ کدوم از اینها خلا ما رو پر نکردن چون در واقع غیاب اون چیزها باعث احساس خلا نبوده . ( دکتر کاپاچیونه می گه :" احساس خلا برای مخفی شدن کودک درونمون بوده که باعث شده ما اتصالمون رو با خودمون و دیگران و خدا از دست بدیم." )
و هزار تا چرای دیگه که جواب همه اش اینه که چون کودک درونمون به اندازه ی کافی مورد دوست داشتن واقع نشده . چون کودک درونمون رو اینقدر با بایدها و نبایدهامون آزردیم که بدون تائید دیگران احساس می کنه هیچ چی نیست! اینقدر یادش دادیم که تو فقط وقتی خوبی که دیگران تائیدت کنند که حالا فقط وقتی فکر می کنه خوبه که همه دوستش داشته باشن! اما اگه کسی ترکش کنه دیگه دنیا به آخر می رسه !
چون خودمون رو یعنی کودک درونمون رو به اندازه ی کافی دوست نداشتیم و بهش بها ندادیم و برای اون حرمت قائل نشدیم! واسه همین ته تمام خوشیهامون اون که خواسته اش انجام نشده و فکر می کنه هرگز توسط ما دیده نشده مغموم توی دل ما نشسته و زانوی غم بغل کرده و نمی گذاره از خوشیهامون به اندازه ی کافی احساس خوشی کنیم.
خوب! حالا دیگه فکر می کنم همه بدونین که چرا شفا دادن کودک درون اینقدر اهمیت داره. رسیدن به دوست داشتن کامل خود بدون شفای کودک درون ممکن نیست."دکتر لوسیا کاپاچیونه " کتابی با همین نام شفای کودک درون داره که خیلی مفید و کاربردیه. من کلاسهای زیادی هم دیدم که توی اون شفای کودک درون رو از روی همین کتاب یا با تغییراتی آموزش می دن. همه شون عالین اما لزومی به دادن شهریه های گزاف نیست. نظرم اینه که خود شما بهتر از هر آموزگار دیگه ای می تونید با کودک درونتون دوست بشید و آشتی کنید پس با من همراه بشید تا خلاصه ی این مطالب رواز همین کتاب و مطالعات دکتر کاپاچیونه که با دوست داشتن کودک درونش خودش رو از یک بیماری مهلک نجات داد و شفا بخشید، براتون بگم.
_ کودک درون چیست؟
کودک درون آن بخش از وجود ماست که مانند کودک احساس می کند و شاید سبب شود به شیوه ای کودکانه یا کودک وار رفتار کنیم. (در نظر اریک برن در همین پست توضیح بیشتری در این باره می خونید.)
_ کشف کودک درون :
یه کودک رو مجسم کنید. یه کودک وقتی خشمگینه فریاد می کشه وقتی غمگینه گریه می کنه وقتی خوشحاله از ته دلش می خنده.اون خیلی غریزی هم هست یعنی می دونه به کی اعتماد کنه به کی اعتماد نکنه.دنبال بازی و کشفه. اما به مرور زمان، این کودک به طرف دنیای افراد بالغ کشیده می شه. والدین و آموزگاران بهش می گن : " این رو نگو. اون کار رو نکن. اون کاری رو بکن که ما می گیم. ما بهتر می دونیم."
ما به طور مستقیم و غیر مستقیم به اون یاد می دیم که فقط وقتی خوب و دوستداشتنیه که اون جوری باشه که بزرگترها می خوان. به مرور زمان، کنجکاوی و توانایی احساس کردن که همون ویژگیهاییه که به کودک سرزندگی میده به ناچار پنهان می شن.غالبا" افراد بالغ در فرایند آموزش و پرورش و ایجاد انضباط، کودک را به بالغی قابل پیش بینی تبدیل می کنند و به " خود راستین کودک" لطمه می زنند.
طفل در حال رشد کم کم روح شاد و کودکانه اش را محبوس می کنه. اما کودک درون هیچ وقت بزرگ نمیشه و از بین نمی ره.مدفون در درون ما باقی می مونه و غمگین و دردمند ، منتظر،باقی می مونه و انتظار می کشه تا یه روزی ما از زیر اون همه چیزی که زیر اون مدفونش کردیم درش بیاریم و آزادش بکنیم!
_جلب توجه کردن کودک درون :
ببینم اگه خدای نکرده زیر یه عالم خاک، زنده، دفن بشین چی کار می کنین؟ ! غیر از اینه که از هر فرصتی استفاده می کنین تا حضورتون رو به دیگران اعلام کنید؟!
کودک درون هم همین طوره. کودک درون همواره سعی می کنه تا توجه ما رو به خودش جلب بکنه.اون گاهی خودش رو با نیازهای بچگانه اش به ما نشون میده .اما ما معمولا" اون رو طردش می کنیم و بهش می گیم : " هیس! تو نمی فهمی! آدم بزرگها این کارها رو نمی کنن! "
وقتی احساسهای راستین و گواهی دلمون رو ندیده می گیریم، وقتی می گیم نباید گریه کنیم چون آدم بزرگها خودشون رو کنترل می کنن و گریه نمی کنن، در واقع داریم کودک درونمون رو طرد می کنیم.مثلا" شاید احساس کنیم دلمون می خواد سوار تاب و سرسره ی بچه ها بشیم اما به خودمون می گیم این کار بچه هاست نه من! شاید دلمون می خواد برای از دست دادن دوستی زار زار گریه کنیم اما یه آدم بالغ جدی توی درونمونه که به کودک درونمون می گه : آدم باید به خودش مسلط باشه! مردها که گریه نمی کنن! خانمها که این جوری شیون نمی کنن! " اون وقته که کودک درون کوچولو و غمگین ما که حسابی توی ذوقش خورده ، توی گنجه محبوس میشه!
خدایا ! کمکمان کن تا کودک درونمان را مهربان و حمایتگر در آغوش بکشیم تا مهری را که تو به او داری توسط ما نمایان شود ! آمین!